محمد على مجاهدى

80

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

نشسته به زين چون يكى اژدها * سر بارگى كرده بر وى رها نه اسبى ، عقابى برانگيخته * نه تيغى ، نهنگى درآويخته « 1 » * * * عباس على است شير غازى * از بيشهء خسرو حجازى آورده به زير ران و ، در دست * آب يمنّى و ، باد تازى سر مىبازم ، مگر بيابم * نزديك خداى ، سرفرازى بر آل نبى سپه كشيدن * كارى است كه نيست كار بازى غافل مشويد از آن‌كه نبوَد * بيهوده سخن بدين درازى « 2 » * * * اگر كاست دشمن ز من دست راست * ز دين و ز مرديم ، چيزى نكاست زنم تيغ و ، ننديشم از مرگ هيچ * كه بىآب برگشتن من خطاست اگر آب يابم و گرنه ، كنون * سر اندر سرآب كردن رواست « 3 » * * * موج زن مىبينم از هر ديده توفان غمى * مىرسد در گوشم از هر لب صداى ماتمى اهل عالم را نمىدانم چه كار افتاده است ؟ * اين قدر دانم كه درهم رفته كار عالمى « 4 » * * * هر صبح اگر نه تعزيت مفخر الهدى است * پيراهن كبود فلك غرق خون چراست ؟ گر آفتاب شرع نه در آب مىرود * بر قامت سپهر ، چرا پيرهن قباست ؟ گر در فراق آن رخ گلگون نسوخت زار * خورشيد را چرا رخ لعلى چو كهرباست ؟ « 5 » * * *

--> ( 1 ) . همان ، ص 380 . ( 2 ) . همان ، ص 417 . ( 3 ) . همان ، ص 418 . ( 4 ) . همان ، ص 342 . ( 5 ) . همان ، ص 342 .